مت.لد می شوم در اولین روز های فصل زرد و خوش رنگ پاییز و من بی اعتنا به غم روزگار بزرگ می شوم .
نانا چنگال این دنیا گاهی فقط گاهی روزگارام با خودش به ان بالا و بالاتر می برد و من می مانم ابری که از سر بی کسای هایش نای باریدن ندارد.
نانا می توان با دست های خدا هم زمین خدا را شخم زد اما با دل شکسته رخسار زمین را نمی شود رنگ کرد .
نانا بزرگ می شوم در روز تول خودم و من تنها تر از همیشه و تنها دلخوشی هایم همین چند خط نوشته نا نوشته می باشد در صفحه سفید این کاغذ.
نانا منمتظرم که باران زیر همین ابر ببارد و تو قشنگ ترین لبخند خدایی
با تشکر دادا 12 مهر 95
برچسب: نامه دادا به نانا,نامه های دادا به نانا,
نویسنده: ایلیا اکبری