چقدر زیباست وقتی سرت را از پنجره ی مهربانی بالا می آوری ودنیا را با چشم جان نگاه می کنی
مورچه غذایش را،عابر پیاده نگاهش را،مرغ همسایه صدایش را از سر حکمت و نظم خداوندی از زمین طلب می کنند.
اینجا ذره یی از بهشت لای شب بو ها گم می شود و مشامم پر می شود از شب بویی که به مذاق رسواهای دنیا خوش نمی اید.
غذایی روح اماده طبخ ومن تنها مشتری این رستوران و سهم من همان مرغ همسایه ای که گناهش عاشقانه وبی صدا راه رستوران را در پیش گرفته بود.
باید از بهشت برگردم سهم من از بهشت همان نگاه من بود و بس.
برچسب: بی دل و بی نشان,
نویسنده: ایلیا اکبری